تبلیغات
قبرستون
چه خبرته
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

در خیلی ازجاهای قرآن مسئله روح مطرح شده است. از جمله جایی که مردن را توفی تلقی می فرمایدوفرمایش می کند که ما تحویل گرفتیم و به تمام و کمال هم تحویل گرفتیم، نه اینکه بفرمایدشخصیت انسان عبارت است از روح و بدن، نیمی از آن را تحویل می گیریم، نیم دیگرش را رها می کنیم تا تکه تکه شود. اصلاً آن تکه تکه شده را جزء شخصیت انسان حساب نمی کند. و تعبیر «توفی» مکرر در قرآن آمده است.
ودر یک جا می فرماید: «الله یتوفی الانفس حین موتها؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى کند» (زمر/42)
در جای دیگر می فرماید: «قل یتوفیکم ملک الموت الذی وکل بکم؛ بگو: «فرشته مرگ که بر شما مأمور شده، (روح) شما را مى گیرد سپس شما را بسوى پروردگارتان بازمى گردانند» (سجده/11).
در یک جا می فرماید: «ان الذین توفیهم الملائکه ظالمی انفسهم؛ کسانى که فرشتگان (قبض ارواح)، روح آنها را گرفتند در حالى که به خویشتن ستم کرده بودند» (نساء/97).
در جای دیگر نیز می فرماید: «و لو تری اذ یتوفی الذین کفروا الملائکه؛ و اگر ببینى کافران را هنگامى که فرشتگان (مرگ)، جانشان را مى گیرند و بر صورت و پشت آنها مى زنند و مى گویند بچشید عذاب سوزنده را (به حال آنان تأسف خواهى خورد)!» (انفال/50).
بنابراین در قرآن مسئله روح مطرح است و مردن از نظر قرآن فوت نیست، از باب اینکه شخصیت انسان تنها بدن و تشکیلات و ترکیبات بدنی نیست، و الا از نظر بدنی در اینکه مردن، فوت و متلاشی شدن و از دست رفتن است شکی نیست، ولی قرآن می گوید مردن مساوی است با تحویل گرفتن به تمام و کمال شخصیت انسان بدون اینکه ذره ای از آن مانده باشد. خداوند ارواح را به هنگام مرگ و خواب مى گیرد.
در قرآن اشاره می کند که: «اللَّهُ یَتَوَفى الأَنفُس حِینَ مَوْتِهَا وَ الَّتى لَمْ تَمُت فى مَنَامِهَا فَیُمْسِک الَّتى قَضى عَلَیهَا الْمَوْت وَ یُرْسِلُ الأُخْرَى إِلى أَجَل مُّسمًّى إِنَّ فى ذَلِک لاَیَت لِّقَوْم یَتَفَکَّرُونَ؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى کند، و ارواحى را که نمرده اند نیز به هنگام خواب مى گیرد، سپس ارواح کسانى را که فرمان مرگ آنها را صادر کرده نگه میدارد، و ارواح دیگرى را (که باید زنده بمانند) باز مى گرداند تا سرآمد معینى، در این امر نشانه هاى روشنى است براى کسانى که تفکر مى کنند» (زمر،42)، براى اینکه روشن سازد همه چیز انسانها و از جمله حیات و مرگشان به دست خدا است مى گوید: خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى کند (الله یتوفى الانفس حین موتها). و ارواحى را که نمرده اند نیز به هنگام خواب مى گیرد (و التى لم تمت فى منامها).
و به این ترتیب خواب برادر مرگ است و شکل ضعیفى از آن، چرا که رابطه روح با جسم به هنگام خواب به حداقل مى رسد و بسیارى از پیوندهاى این دو قطع مى شود. بعد مى افزاید: ارواح کسانى را که فرمان مرگ آنها را صادر کرده نگه مى دارد (به گونه اى که هرگز از خواب بیدار نمى شوند) و ارواح دیگرى را که فرمان ادامه حیاتشان داده، به بدنهایشان باز مى گرداند تا سرآمد معینى (فیمسک التى قضى علیها الموت و یرسل الاخرى الى اجل مسمى).
آرى در این مسأله آیات و نشانه هاى روشنى است براى کسانى که تفکر مى کنند (ان فى ذلک لایات لقوم یتفکرون).
از این آیه امور زیر به خوبى استفاده مى شود:
1 - انسان ترکیبى است از روح و جسم، روح گوهرى است غیر مادى که ارتباط آن با جسم مایه نور و حیات آن است.
2- به هنگام مرگ خداوند این رابطه را قطع مى کند، و روح را به عالم ارواح مى برد و به هنگام خواب نیز این روح را مى گیرد، اما نه آنچنان که رابطه به کلى قطع شود، بنابراین روح نسبت به بدن داراى سه حالت است: ارتباط تام (حالت حیات و بیدارى) ارتباط ناقص (حالت خواب) قطع ارتباط به طور کامل (حالت مرگ).
3- خواب چهره ضعیفى از مرگ است، و مرگ نمونه کاملى از خواب!
4- خواب از دلائل استقلال و اصالت روح است، مخصوصاً هنگامى که با رؤیا آنهم رؤیاهاى صادقه توأم باشد این معنى روشنتر مى شود.
5- بعضى از ارواح هنگامى که در عالم خواب رابطه آنها با جسم ضعیف مى شود گاه به قطع کامل این ارتباط مى انجامد به طورى که صاحبان آنها هرگز بیدار نمى شوند، و اما ارواح دیگر در حال خواب و بیدارى در نوسانند تا فرمان الهى فرا رسد.
6- توجه به این حقیقت که انسان همه شب به هنگام خواب در آستانه مرگ قرار مى گیرد درس عبرتى است که اگر در آن بیندیشد براى بیدارى او کافى است.
7- تمام این امور به دست قدرت خداوند انجام مى گیرد، و اگر در آیات دیگر سخن از قبض روح به دست ملک الموت و فرشتگان مرگ آمده، به عنوان این است که آنها فرمانبران حق و مجریان اوامر او هستند و تضادى میان این دو وجود ندارد.
به هر حال این که در پایان آیه مى فرماید: در این موضوع نشانه هاى روشنى است براى کسانى که اندیشه مى کنند منظور نشانه هائى از قدرت خداوند و مسأله مبدء و معاد و ضعف و ناتوانى انسان در برابر اراده او است. و از این آیه حاکمیت الله بر وجود انسان و تدبیر او از طریق نظام مرگ و حیات و خواب و بیدارى مشخص می شود.



نوشته شده توسط :سالکویه
پنجشنبه 29 مهر 1389-02:21 ب.ظ

 

خدای متعال در قرآن می فرماید: الله یتوفی الانفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون؛ خداوند جان ها را به هنگام مرگشان و آن را که نمرده است در خوابش می گیرد. و آن را که مرگش فرا رسیده نگه می دارد و دیگری را تا اجل معینی رها می کند.

  در روایات متعدد هم آمده است که؛ خواب برادر مرگ است .


 

چه رابطه ای میان خواب با روح و مرگ وجود دارد؟ چرا خواب به برادر مرگ تشبیه شده است؟ تشابه و تفارق خواب با مرگ در چیست؟ نقش جان و روح رؤیا تا چه حد است. و هزاران سؤال دیگر که ای کاش امت آخرالزمان و مخصوصا مسلمانان به جای پرداختن به بسیاری از علوم که نه نفعی به حال آنان دارد و نه ضرری، به مسئله رؤیا و خواب اهمیت می دادند که جزئی از ولایت و علوم باطنی و راهگشای قسمتی از آلام و دردهای بشری در این عصر و تمام اعصار است.


 

آیه ابتدای کلام و چند آیه دیگر حامل اسرار گران بهایی پیرامون رؤیا و خواب است که به زبان رمز و اشاره ولی عمیق از آن سخن رانده شده است . کلمه توفی معنای اخذ و تمامیت را می رساند و همان وفای کامل است . پس در ابتدای این آیه مسئله تمامیت در گرفتن جان و مرگ نفس ، مطرح می شود. اما در چند کلمه بعد صحبت از امساک به میان می آید و چون وابستگی زیاد انسان و شدت علاقه او به تعلقات دنیا سبب امساک انسان از تقدیم روح به حق تعالی می شود، خداوند جنبه کثرتی انسان را در آیه لحاظ نموده و لغت امساک را مقابل یتوفی که اخذ تام و مرگ کامل است آورد.


 

آری خواب برادر مرگ است این دو برادر (خواب یا مرگ) نسبت به یکدیگر چگونه اند ؟ چقدر به هم نزدیک هستند؟ کدام برادر (خواب و مرگ ) بزرگ تر است؟ اگر مرگ چشمی به سوی ملکوت و بی نهایت دارد خواب نیز چنین است . تفکر بلند و عقل سلیم رؤیا را به دور دست ها رهنمون می کند، همان طور که مرگ انسان را به حیات بی نهایت راهنماست اگر کسی از رؤیا فقیر باشد از سفر و سیر در آفاق و انفس در دنیا و بلکه در آخرت هم بی بهره است. برا ی اطلاع بیشتر به کتاب خواب و رؤیا توسط اینجانب رجوع کنید.


 



نوشته شده توسط :سالکویه
پنجشنبه 29 مهر 1389-02:20 ب.ظ

چرا از مرگ می ترسیم؟


این حدیث با روایتی از امام صادق علیه السلام شروع می شود. آن حضرت می فرماید:

" مردی نزد ابوذر آمد و پرسید: چرا از مرگ كراهت داریم؟ ابوذر جواب داد: چون دنیای خود را آباد كردید وآخرت را خراب. پس چون ( با مرگ) از محلی آباد به سوی مكانی خراب نقل مكان می كنید، ( از مرگ كراهت دارید) از او پرسیدند: وارد شدن ما بر خداوند چگونه است ؟ جواب داد: نیكوكارانتان مثل كسی كه از اهل خود غایب است و برآن ها وارد می شود، و بدكارانتان مثل فراری ای است كه بر صاحبش برگردانده می شود. از او پرسیدند: حال ما را نزد خداوند چگونه می بینی؟ جواب داد: اعمال خود را با فرموده قرآن مقایسه كنید ؛ هرآینه خداوند می فرماید: همانا نیكوكاران در نعمتها هستند وبدكاران در جهنم."

حضرت ادامه داد : " آن مرد سوال نمود: رحمت خداوند كجاست؟ ابوذر پاسخ داد: رحمت خداوند به نیكوكاران نزدیك است . "

همچنین امام صادق علیه السلام فرمود كه مردی به ابوذر نوشت:" ای ابوذر برای من تحفه ای علمی بفرست. ابوذر جواب داد: همانا علم بسیار است؛ اما اگر توانی به كسی كه دوستش داری بدی نكن. آن مرد گفت: آیا ممكن است كسی به شخصی كه دوستش می دارد بدی كند؟ ابوذر فرمود: آری! نفس تو محبوب ترین چیزها نزد توست. پس وقتی نافرمانی خدا را مرتكب می شوی به آن ( نفس خود) بدی كرده ای. "

كراهت از مرگ

مبنای كراهت مردم از مرگ متفاوت است و جناب ابوذر حال مردم متوسط را بیان كرده است.

باید دانست كه انسان فطرتاً و ذاتاً دوست دارد كه جاودان باشد و از فانی شدن متنفر است. برخی بزرگان همین مطلب را مبنای اثبات معاد دانسته اند و چون ما به باقی بودن و دائمی بودن عالم آخرت یقین و اطمینان نداریم، از مرگ گریزان هستیم.اگر یك دهم آنچه به این عامل اطمینان داریم، به آخرت اعتماد داشتیم، دلهای ما به آخرت تمایل و گرایش پیدا می كرد.

ترس و كراهت افراد متوسط الحال ( از جهت معنوی) به آخرت بدان دلیل است كه دنیای خود را آباد كردند و آخرت خود را خراب، و این به خاطر ضعف ایمان است؛ والاّ اشتغال دنیوی با پرداختن به آخرت منافات ندارد و این كراهت و ترس به دلیل نافرمانی از پروردگار است؛ و الا در قیامت حساب و كتاب عادلانه، و حساب كننده عادل است.

محاسبه

در كتاب كافی روایتی از امام كاظم علیه السلام آمده است كه حضرت فرمود:" از ما نیست كسی كه هر روز نفس خود را محاسبه نكند.  پس اگر عمل نیكی انجام داده است از خدای متعال توفیق زیادتر بطلبد و اگر عمل بدی مرتكب شده است از خداوند به خاطر آن آمرزش بجوید و به سوی خدا بازگردد."

اگر در این دنیا از خود حساب كشیدی در آخرت باكی از حساب كشیدن نداری ؛ همان طور كه اگر  در این عالم پیرو ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام باشی در صراط نخواهی لغزید، زیرا حقیقت صراط صورت باطنی ولایت است؛ چنان كه در روایات و در زیارت جامعه كبیره در این خصوص آمده است. پس هر كس اعمالش نیكو باشد از قبر و قیامت وحشتی ندارد. آنچه گفته شد درباره افرادی است كه از لحاظ ایمان در مرحله متوسط هستند؛ اما مومنان كامل از مرگ كراهت ندارند، بلكه در خوف و وحشت هستند. خوف آنها از عظمت خداوند است؛ چنان كه رسول خدا و امیرمومنان این گونه بودند . البته دلهای دوستان الهی نیز در مراتب كمال متفاوت است؛ همان طور كه برخی از آنها در شوق هستند وبرخی در خوف و حزن.

در روایتی آمده است كه حضرت یحیی(ع) ، حضرت عیسی(ع) را دید كه در حال خنده است. باعتاب به عیسی فرمود: گویا تو ازعذاب الهی احساس ایمنی می كنی؟! عیسی پاسخ داد: گویا تو از رحمت خداوند ناامیدی؟! پس خداوند به آنها وحی فرمود: هر كدام از شما كه بیشتر به من خوش گمان هستید، نزد من محبوبتر می باشید.

نتیجه اعمال

ظاهر حدیثی كه بیان شد می رساند كه آباد كردن آخرت و یا خراب كردن آن تابع اعمال و رفتار ما است. در روایت است كه زمین بهشت، ساده است و مواد تعمیر آن كارهای انسان می باشد و این مطلب با برهان فلاسفه و كشف اهل شهود و معرفت است. برخی عرفا "جهنم" را زندان خداوند در آخرت عنوان كرده اند. در حدیث است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله در معراج، ملائكه را دید كه به ساختن بنایی اشتغال دارند و گاه دست از كار می كشند. از جبرئیل سبب این كار را سوال كرد. او جواب داد: مواد این بناها ذكرهای امت است. هر گاه ذكر بگویند، موادی برای ملائك حاصل می شود و مشغول بنا می شوند و چون از ذكر باز بمانند، ملائك نیز دست از كار می كشند.

بر اساس این روایت صورت بهشت و جهنم جسمانی همان صورت كارهای نیكو وكارهای بد مردم است كه در آخرت به همان اعمال مراجعه می كنند و در آیات شریفه به آن اشاره شده است.( كهف/49)

آنچه به عنوان كلام ابوذر گفته شد، دستور محكمی است كه باید به آن مواظبت نمود. وقتی ابوذر بر اساس كلام قرآن مردم را دو دسته عنوان كرد( خوبان و بدكاران) آن مرد( سوال كننده) از رحمت خداوند سوال نمود. ابوذر نیز گفت: رحمت خداوند به نیكوكاران نزدیك است.

 به رحمت خدا نباید مغرور شد

ای دوست! بدان كه شیطان و نفس، گاه انسان را به هلاك ابدی می كشاند كه از جمله ابزار این كار، مغرور كردن شخص به رحمت پروردگار است. دلیل این مغرور شدن بی مورد آن است كه در امور دنیوی به رحمت خدا تكیه نمی كنیم و به اسباب ظاهری متكی می شویم؛ اما همین كه آخرت مطرح می شود به رحمت  خدا تكیه می كنیم و با این كار به نافرمانی خدا و رسولش می پردازیم. این شیوه ای غلط و مخالف سیره معصومین علیهم السلام است. آنها با این كه بیش از دیگران به رحمت حق معتقد بودند، یك لحظه هم از انجام دادن وظایف كوتاهی نمی كردند. صحیفه سجادیه و دعاهای حضرت سجاد علیه السلام شاهد این ادعاست. پس ادعای ما مبنی بر رحمت خدا و اتكال به آن ناشی از غرور نفس و شیطان است.

این عزیز! همان طوركه ابوذرگفت علوم بسیارند، اماعلم نافع برای ما آن است كه خود این اندازه بدی نكنیم و بفهمیم كه آموزه های انبیاء واولیاء، كشف حقایقی است كه از آنها محروم هستیم . آنها درد و بیماری و دارو و درمان را بیان كرده اند، تو اگر خود را دوست می داری، باید از آن دستورات نگذری و خود را با دارویی كه آنها معرفی كرده اند درمان نمایی.



نوشته شده توسط :سالکویه
پنجشنبه 29 مهر 1389-02:17 ب.ظ

نویسنده: آیت الله مكارم شیرازى

دو كس از مرگ مى‏ترسند، آن كس كه آن را به معنى نیستى و فناى مطلق تفسیر مى‏كند، و آن كس كه پرونده‏اش سیاه و تاریك است!

آنها كه نه جزء این دسته‏اند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت كنند مگر چیزى از دست مى‏دهند؟

داستان «آب حیات» با آب و تاب فراوان در همه جا مشهور است.

و نیز از قدیمترین ایام، بشر در جستجوى چیزى به نام «اكسیر جوانى» بوده است، و براى آن افسانه‏ها به هم بافته، و آرزوها در دل پرورانده است.

این همه گفتگو، از یك چیز حكایت مى‏كند و آن مسأله وحشت آدمى از مرگ، و عشق به ادامه حیات و فرار از پایان زندگى است، همان طور كه افسانه «كیمیا» همان ماده شیمیائى مرموزى كه چون به مس كم ارزش برسد تبدیل به طلاى پر ارزش مى‏شود، روشنگر وحشت انسان از فقر اقتصادى، و تلاش و كوشش براى جلب ثروت بیشتر مى‏باشد.

افسانه اكسیر جوانى نیز منعكس كننده وحشت از پیرى و فرسودگى و بالاخره پایان زندگى و مرگ است.

بیشتر مردم از نام مرگ، مى‏ترسند، از مظاهر آن مى‏گریزند، از اسم گورستان متنفرند، و با رزق و برق دادن به قبرها مى‏كوشند ماهیت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند حتى براى فرار دادن افراد از هر چیز خطرناك یا غیر خطرناكى كه مى‏خواهند كسى آن را دستكارى و خراب نكند روى آن مى‏نویسند «خطر مرگ» ! و در كنار آن هم عكس یك‏جفت استخوان مرده آدمى به حالت «ضربدر» ! در پشت یك جمجمه كه خیره و بى روح به انسان نگاه مى‏كند قرار مى‏دهند .

آثار وحشت انسان از مرگ در ادبیات مختلف دنیا فراوان دیده مى‏شود، تعبیراتى همچون «هیولاى مرگ» ، «سیلى اجل» ، «چنگال موت» و دهها مانند آن همه نشانه‏هاى این وحشت و اضطراب همگانى است.

داستان معروف رؤیاى هارون الرشید كه در خواب دیده بود همه دندانهاى او ریخته است و تعبیر خواب كردن آن دو نفر كه یكى گفت: «همه كسان تو پیش از تو بمیرند» .

و دیگرى گفت: «عمر خلیفه از همه بستگانش طولانى‏تر خواهد بود» و واكنش هارون در برابر دو تعبیر كننده كه به دومى صد دینار داد و اولى را صد تازیانه زد نیز دلیل دیگرى بر این حقیقت است.

زیرا هر دو یك مطلب را گفته بودند اما آنكه نام مرگ كسان خلیفه را بر زبان جارى كرده بود صد تازیانه نوش جان كرد، و كسى كه مرگ آنها را در قالب «طول عمر خلیفه» ! ادا نمود صد دینار پاداش گرفت!

ضرب المثلهاى مملو از اغراق، همانند «هر چه خاك فلانى است عمر تو باشد» ! یا به هنگامى كه مى‏خواهند كسى را با كسى كه از دنیا رفته است در جنبه مثبتى تشبیه كنند مى‏گویند : «دور از شما فلانى هم چنین بود» ! و یا «زبانم لال! بعد از شما چنین و چنان مى‏شود» و یا ترتیب اثر دادن به هر چیز كه احتمال مرگ را دور كند و یا در طول عمر مؤثر باشد اگر چه صد در صد خرافى و بى اساس به نظر برسد و همچنین دعاهایى كه با كلمه دوام خلود، جاویدان بودن مانند دام عمره، دام مجده، دامت بركاته وخلد الله ملكه یا خدا عمر یك روزه تو را هزار سال كند و یا صد سال به این سالها! ...

هر كدام نشانه دیگرى از این حقیقت است.

البته انكار نمى‏توان كرد كه افراد نادرى هستند كه از مرگ به هیچ وجه وحشت ندارند و حتى با آغوش باز به استقبال آن مى‏شتابند اما تعداد آنها كم است و تعداد واقعى به مراتب كمتر از آنهایى است كه چنین ادعایى را دارند!

اكنون باید دید سرچشمه این ترس و وحشت از كجاست؟

اصولا انسان از «عدم» و «نیستى» مى‏هراسد.

از فقر مى‏ترسد، چون نیستى ثروت است.

از بیمارى مى‏ترسد، چون نیستى سلامت است.

از تاریكى مى‏ترسد، چون نور در آن نیست.

از بیابان خالى و گاهى از خانه خالى مى‏ترسد، چون كسى در آن نیست.حتى از مرده مى‏ترسد، چون روح ندارد.در صورتى كه از زنده همان شخص نمى‏ترسید!

بنابر این اگر انسان از مرگ مى‏ترسد به خاطر این است كه مرگ در نظر او «فناى مطلق» و نیستى همه چیز است.

و اگر از زلزله و صاعقه و حیوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نیستى تهدید مى‏كند .

البته از نظر فلسفى، این طرز روحیه چندان دور و بیراه نیست، زیرا انسان «هستى» است، و هستى با هستى آشناست، و جنس خود راهمچون كاه و كهرباست.

اما با «نیستى» هیچ گونه تناسب و سنخیت ندارد، باید از آن بگریزد، و فرار كند، چرا فرار نكند؟

ولى در اینجا یك سخن باقى مى‏ماند و آن اینكه: همه اینها صحیح است اگر مرگ به معنى نیستى و فنا و پایان همه چیز تفسیر شود، چیزى از آن وحشتناك‏تر نخواهد بود و آنچه درباره هیولاى مرگ گفته‏اند كاملا به جا و به مورد است.

اما اگر مرگ، را همچون تولد جنین از مادر یك تولد ثانوى بدانیم، و معتقد باشیم با عبور از این گذرگاه سخت، به جهانى گام مى‏گذاریم كه از این جهان بسیار وسیعتر، پر فروغتر، آرامبخش‏تر و مملو از انواع نعمتهایى است كه در شرایط كنونى و در زندگى فعلى براى ما قابل تصور نیست، خلاصه اگر مرگ را نوع كاملتر و عالیترى از زندگى بدانیم كه در مقایسه با آن، این زندگى كه در آن هستیم مرگ محسوب مى‏شود، در این صورت مسلما چیز نفرت انگیز و وحشتناك و هیولا، نخواهد بود، بلكه در جاى خود دل انگیز و رؤیائى، زیبا و دوست داشتنى است.

زیرا اگر جسمى از انسان مى‏گیرد، بال و پرى به او مى‏بخشد كه بر فراز آسمان ناپیدا كرانه ارواح، با آن همه لطافت و زیبائى فوق حد تصور و خالى از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز مى‏كند.

اینجاست كه شاعرى كه این طرز تفكر را دارد به حكیم دانشمند دستور مى‏دهد:

بمیر اى حكیم از چنین زندگانى‏ 
كز این زندگى چون بمیرى بمانى!

سفرهاى علوى كند مرغ جانت‏ 
چو از چنبر آز بازش رهانى

مترس از حیاتى كه در پیش دارى‏ 
از این زندگى ترس، كاینك در آنى!

و نیز شاعر دیگرى با مباهات و وجد و سرور مى‏گوید:

حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم‏ 
خوش آن دمى كه از این چهره پرده بر فكنم

چنین قفس نه سزاى من خوش الحانى است‏ 
روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم

و دیگرى مى‏گوید:

مرغ باغ ملكوتم، نیم از عالم خاك‏ 
دو سه روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم

خرم آن روز كه پرواز كنم تا در دوست‏ 
به هواى سر كویش پر و بالى بزنم

بالاخره شاعر دیگر به مرگ فریاد مى‏زند و او را به سوى خود دعوت مى‏كند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى‏ 
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او جانى ستانم جاودان‏ 
او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ

اینجاست كه چهره مطلب بكلى دگرگون مى‏شود و مسأله شكل دیگرى به خود مى‏گیرد كه هیچ شباهتى با شكل اول ندارد.بدیهى است، آن كس كه چنین برداشتى از مسأله مرگ دارد هرگز نمى‏گوید مرگ بى حاصل، بدون دلیل، و یا مثلا از طریق انتحار و خودكشى، دریچه به آنچنان عالمى است، بلكه او به استقبال مرگى پرشكوه مى‏شتابد كه در راه هدف و آرمان پاك و آمیخته با قهرمانى و فداكارى و شهامت باشد، مرگى كه انسان را از تن در دادن به ذلت و هر گونه بدبختى به خاطر چند روز عمر بیشتر مى‏رهاند.

عامل دیگر وحشت از مرگ

جمعى دیگر نیز هستند كه از مردن وحشت دارند، نه به خاطر اینكه مرگ را به معنى فنا و نیستى مطلق تفسیر كنند، و منكر زندگانى پس از آن باشند، بلكه به خاطر اینكه آنقدر پرونده اعمال خود را سیاه و تاریك مى‏بینند، كه شكنجه‏هاى طاقت‏فرسا و مجازاتهاى دردناك بعد از مرگ را گویا با چشم خود مشاهده مى‏كنند، و یا لااقل چنین احتمالى را مى‏دهند.

اینها نیز حق دارند از مرگ بترسند، زیرا به مجرمى مى‏مانند كه از پشت میله‏هاى زندان آزاد شده و به سوى چوبه دار مى‏رود، البته آزادى خوب است، اما نه آزادى از زندان به سوى چوبه دار!

آزادى اینها هم از زندان بدن، یا زندان دنیا، نیز توأم با رفتن به سوى چوبه دار است، «دار» نه به معنى اعدام بلكه به معنى شكنجه‏هایى بدتر از آن.

اما آنها كه نه مرگ را فنا مى‏بینند، نه پرونده تاریك و سیاه دارند، چرا از مرگ بترسند ! چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت داشته باشند؟ چرا؟ ...




نوشته شده توسط :سالکویه
پنجشنبه 29 مهر 1389-02:16 ب.ظ

كمترتجربه ایست كه مثل دلهره واضطراب غیر عادی،وحشت آور باشد.علت اضطراب ماظاهرا”آشكارنیست ولیكن می بینیم كه تمام هم وغم مارابخود مشغول می كند به نحوی كه حوصله رسیدن بكار دیگری را نداریم اضطراب ما ممكن است بكلی نا معقول باشد مثل ترس از اینكه نكند دیوانه بشویم .شما ومن قادریم با مشكلات روزمره زندگی دذست وپنجه نرم كنیم مثلا اگر كسی از از خویشان ما بیمارشد او را به پزشك برسانیم .یاراگر فیوز برقمان سوخت آنرا عئض كنیم واز این قبیل ولیكن وقتی كه اضطراب ودلهره مرضی وغیر عادی به سراغمان می آید مثل این است كه هیچ كاری از دست ما ساخته نیست ودست وپا بسته خود را تسلیم آن می كنیم یكی از مشكلات بواقع این است كه اضطرابهای مرضی ما مردم پایه واساسی ندارند مثلا“هیچ دور نیست كه یك كارمند عالیرتبه وكاردان فلان موسسه یك دفعه دچار این ترس موهوم شود كه نكند كارفرما فردا عذرش را بخواهد و اورا ز كار بیكار بكند چنین ترس اساسی ندارد زیرا هیچ رئیس موسسه ای كارمند كاردان مجرب خود را اخراج نمی كند یا راننده ای كه پشت فرمان اتومبیل خود نشسته وعازم مسافرت است یكدفعه وبطور ناگهانی گرفتار ترس شدید از حادثه احتمالی شده از ادامه مسافرتش صرفنظر می كند

 ویا فلان مادر به ناگاه دلشوره بر می دارد وبا خود می گوید نكند وقتی كه بخانه رسیدم با حادثه ناگواری روبرو شوم واز تصور یك حادثه احتمالی دچار آنچنان ترس ووحشتی می شود كه اگر در مجلس مهمانی است فورا” وبدون خداحافظی عازم خانه خویش می شود ووقتی كه به خانه رسید ودید كه همه چیز در امن وامان است بخود لعنت می فرستد كه چرا بیهوده خود را از مجلسی بدان زیبایی محروم ساخته است ولیكن چند روز دیگر باز در اوضاع واحوال دیگری دچار همین ترس وموهوم شده وباز بخود لعنت می فرستد واین وضع همچنان ادامه داشته مزاحم زندگیش خواهد شد .بسیاری از مردم پیوسته از این می ترسند كه نكند به یك بیماری صعب العلاج نظیر سرطان وغیره دچار شوند وعده ای نیز از این وحشت دارند كه نكند روزی ورشكست شوند وبه زندان بیفتند وبالاخره عده ای از مردم نیز از تاریكی ،از مه وباران ویا از صدای رعد می ترسند .از بدترین دلهره ها دلهره هایی است كه به علت ترس از مرگ واحساس گناه وترس از جنون ودیوانگی بما دست می دهد واین نوع ترس ها گاه آنچنان شدید است كه هیچ دور نیست كه شخص دست بخود كشی بزند تا به رغم خود از آن رها شود .

حالاكه با ترس های بیجهت در سطور بالا آشنا شدید بجاست مختصری درباره چگونگی آنها به تحقیق وجستجو بپردازیم تا ببینیم این ترس ها از كجا سر چشمه می گیرد وراه مبارزه با آنها كدامست ؟دلهره اصولا ”علامت ایست كه در قسمت ناخوداگانه شخصیت ما كشمكش پیش آمده اسصت واین كشمكش آنچنان قدیمی است كه قسمت خود آگاهانه شخصیت ما بدان آگاهی ندارد .به عبارت دیگر ترس های مرضی یا بیمار گونه نشانه این است كه آتشفشانی در شخصیت ما قصد آتشفشانی دارد تا شخصیت ما را در هم بكوبد واز هم بپاشد ولیكن قسمت خود آگاهانه شخصیت ما همچون دژ مستحكمی جلو این خرابكاری را گرفته است .به همین دلیل است كه من بارها توصیه كرده ومی كنم كه اگر چنین احوالی دچارید بیدرنگ به روانكاو یا روانپزشك مراجعه كنید تا هرچه زود تر پی به علت ترس های جانكاه خود برده از انفجار آتشفشانی مزبور در روح خود پیشگیری كنید زیرا عقیده من این است كه بدون كمك یك نفر متخصص مشكل بتوان پی به علت این نوع ترس ها برد .زیرا همه ما از روبرو شدن با زشتی ها ئی كه احیاناتممكن است در شخصیت ما وجود دذاشته باشد گریزانیم این زشتی ها را جزو اسرار خود تلقی می كنیم ودر حفظ این اسرا رآنقدر مصر ومصممیم كه حتی حاضر نیستیم خود از آن آگاه شده واحیانا”آنرا مرتفع سازیم البته این سر نگه داری گاه برایمان گران تمام می شود یعنی به قیمت ترس های جانكاهی كه پیوسته چنانكه نوشتم مزاحم زندگی ماست .مثلا همین ترس موهوم از مرگ را كه عنوان مقاله امروز ماست در نظر بگیرید .البته حق با شماست هر كسی از مرگ می ترسد زیرا آنرا نمی شناسد وبویژه وقتی كه كودكیم مرگ در خیال ما وخرافات وترس ها وعقاید ضد ونقیضی توأم است ولیكن وقتی ترس از مرگ شدید می شود وعرصه را به آدمی تنگ می سازد .مردان وزنانی كه بطور اغراق آمیزی از مرگ می ترسند پیوسته در این فكرند كه نكند بمیرند وهمین فكر نیستی آنچنان دلهره ای را در آنان ایجاد می كند كه وصفش را باید از كسانی كه بدان گرفتار بوده اند جویا گردید

 این عده همین كه می بینند اتومبیلی در جاد ه روانست ویا كسی زانوی غم بغل كرده است بیدرنگ ترس جانكاه آنها را محاصره می كند حس می كنند كه با چیزی روبرو هستند كه قدرت مقابله وتحمل آنرا ندارند می پرسید علت ترس مرضی از مرگ كدامست ؟وبه  عبارت دیگر این ترس  از چه ماجرائی در اعماق شخصیت ما خبر می دهد ؟علت ترس از مرگ در اشخاص مختلف ،مختلف است .در مثل یكی از كسانی كه به این درد مبتلا بود آمده بود كه روانكاوی بشود روی تخت روانكاو وبالاخره آشكار شد كه علت ترس از مرگ در وی همانا كشمكش بود كه بر اساس خشم در نهاد او در گرفته بود این  مرد در كودكی  مادر نابكار وجلادمابی داشت كه پیوسته رنجش می دا د ووی كینه مادر را بدل گرفته بود ونسبت بدو خشمگین شده بود ومی خواست مادرش را بكشد ولیكن نمی توانست دست بدینكار بزند زیرا بالاخره مادرش بود وامنیتش بدو وابسته بود اما خشمش آنچنان شدید بود كه وی باورش شده بود كه بالاخره این خشم مادرش را خواهد كشت اینها چیزهایی بود كه در ناخوآگاهی او می گذشت وعلامت ان در خود آگاهی همانا ترس شدیدی بود كه از مرگ داشت آشكار است كه ترس از بدین ترتیب در حكم علامت ریزی است كه روانكاو باید انرا كشف كند تا پی به علت اساسی آن برده شود .ترس از مرگ ممكن است در یكی دیگر واقعا”علامت این باشد كه ان فرد ناخوداگاهانه ارزومند مرگ خود است

حق دارید تعجب كنید كه چگونه ممكن است كسی خواهان مرگ خویشتن باشد ولیكن اگر صبر كنید ومقاله را تا آخر بخوانید شاید جوابی برای تعجب خود پیدا كنید .زنی بود كه پس از روانكاوی معلوم شد كه آرزومند مرگ خویش است چون خود را منفورومتروك بحساب می آورد .این زن تنها شخصی را می شناخت ومی دانست كه دیگران بواقع بدو علاقه مندند پیرمردی بود كه از بیماری سرطان در شرف مرگ بود واطرافیان بدو می رسیدند این زن خیال كرده بود كه اگر او هم به سرطان گرفتار شود ودر حال نزع بیفتد دیگران بدو خواهند رسید وبدو عشق محبت خواهند ورزید این بود كه دلش می خواست به بیماری سختی مبتلا شده بمیرد تا مورد محبت این وآن واقع شود .پس معنای واقعی ترس از مرگ این بود كه تشنه محبت بود واین محبت هم زمانی نصیبش می شد كه به بیماری كشنده ای گرفتار آید .گاه نیز می شود كه علت ترس از مرگ این باشد كه بچه ناظر نزدیكی جنسی مادر وپدر بوده وبه همین دلیل بشدت برانگیخته شده وشدت برانگیختگی به حدی است كه تحمل آن از عهده بچه خارج است وبچه بحدی از جنب وجوش پدر ومادرش به وحشت می افتد كه سرانجام چنین خیالبافی می كند كه پدر ومادرش می خواهند همدیگر را بكشند این است در بزرگی وقتی خود متأهل می شود تحریك می گردد دچار این واهمه می شود كه نكند این عمل به مرگ بینجامدوازاین قبیل .

در ذهن بسیاری ازمردم كه دارای مذاهب بدوی هستند مرگ بمعنای بیم از مجازات است وبه عبارت دیگر مرگ بمعنای دوزخ ومعلون واقع شدن ابدی است بعضی از ما مردم از مرگ می ترسیم منتها نه از مرگ خودمان بلكه از مرگ نزدیكان وعزیزان خود پیوسته در این فكریم كه نكند به سر انان بلایی بیاید كه به مرگشان بینجامد اینست كه پیوسته به ناز ونوازششان می پردازیم ومواظبیم كه نكند غفلت ما موجب مرگ آنها بشود معنای این نوع ترس از مرگ كدامست ؟عشق ومحبت بیش از اندازه كه موجب سر رفتن حوصله معشوق ومحبوب می شود معمولا”بدین معناست كه عاشق در ناخوآگاهی خود از معشوق متنفر وخواهان مرگ اوست آشكار است كه بسادگی نمی توانید این چیزها را خوشایند هم نیست باور كنید ولیكن اگر خودمان ویا بكمك یك نفر متخصص بتوانیم به كشمكش های موجود در ناخودآگاهی شخصیت خود پی ببریم آنوقت است كه عاقل تر وخوشبخت تر واز هرچه بیماری وكسالت است آزادورها خواهیم بود مادران گاهی می ترسند كه به بچه هایشان آسیب برسد مرتباآبه آنها می گویند (اگر می خواهید بیرون بروید پالتو بپوشید وگرنه در این هوای سرد دچار ذات الریه شده خواهید مرد)مادران حاضر نیستند این حقیقت را بپذیرند كه هم از بچه هایشان خوششان می آید وهم از آنها متنفرند وگاه از این می ترسند كه نكند بچه ها در عشق شوهر با آنها سهیم وشریك شوند علت نگرانی انها در خصوص سلامت بچه هایشان چیزی جر این نیست كه در ناخواگاهی خود آرزوهای نا خوشایندی نسبت به آنها دارند .بعضی از آدمیان كه احساس گناه ومحكومیت می كنند آنچنان در ته دل خود بسبب جنایات خیالی دنبال مجازات می گردند كه بمحض رسیدن به مختصر خوشی ورفاه وسعادت ناگهان دچار دلهره شده با خود می گویند نكند دچار سرطان خون ویا تورم مفاصل و یا یك بیماری مسری شده باشم .

ریشه واقعی چنین احساس گناهی بقول (فروید )ایست كه فرد در كودكی نسبت به نزدیكان دچار تحریكات وتمایلات جنسی شده وچون این نوع تمایلات گناه آمیز بوده است ایست كه بسبب آن خود را محكوم ومستحق مجازات پنداشته است ولیكن این همه در دوران پختگی وبلوغ از حافظه فرد تقریبا” محو شده فراموش می گردد ولیكن آثار آن بصورت ترس واحساس گناه وعدم امنیت در شخص پایدار باقی می ماند .یكی از روانشناسان قصه مردی را در جائی ذكر كرده كه بسبب ترس از دست دادن پدر ومادر دچار سكته قلبی شده بوده است این مرد با این ترس می خواست خویشتن را مجازات كند .ناگفته پیداست كه شرح انواع واقسام ترس هائی كه آدمی را بستوه می آورند در این مختصر نمی گنجد ولیكن شرح این سه نوع از آن خودداری نتوانم كرد وآن را سه نوع بشرح زیرند :

اول

 -ترس از دیوانه شدن كه معنای نا خودآگانه آن ایست كه شخص مایلست دیوانه بشود زیرا دیوانه شدن مساویست با اسقاط جمله مسئولیت هائی كه روی دوش آدمی سنگینی می كند و از این گذشته شخص با دیوانه شدن از اطرافیان (محبوبی ) كه روزی بدو زور گفته اند انتقام می گیرد .

دوم

-اینكه بسیاری از آدمیان  از رعد می ترسند من خود وقتی كه بچه بودم از آسمان قرنبه می ترسیدم تا این كه روانكاوی شدم ودر طی روانكاوی فهمیدم كه ترس از آسمان قرنبه با ترس ازپدروجانشینان آن یكی است وبدین ترتیب دیگر ازصدای ابرها نترسیدم .

سوم

-اینكه عده زیادی از زنان بشدت از كرم وماروسوسك وهزارپا واز این قبیل وحشت دارند علت این ترس ها چنانكه ازتعبیر وتفسیرها (فروید)پیداست اینست كه اینان در كودكی از اندام تناسلی مذكر ترسانده اند .یعنی زنان ترس وحسادت خودرا درموردكمبودیكه از لحاظ تشریحی نسبت به جنس مذكر دارند در كودكی سركوب كرده وبه قسمت ناخودآگاهی شخصیت خودبه عقب راندند واینك همان تمایلات سركوبی شده بصورت ترس از ذخزندگان وامثال آن درخودآگاهی زنان ظاهرمی گردد.اكنون وقت آنستكه بپرسید آیاراهی برای رهائی از این ترس های موهوم وجود داردیا نه ؟عقیده من چنانكه بارها نوشتم وگفتم اینست كه برای رهائی از این ترس شخص باید روانكاوی بشود زیرا روانكاوودنیای ناشناخته ناخودآگاهی را پیش چشم ما باز می كند وبما كمك می كند تا شر این ترس های مزاحم را ازسرخودوا كنیم ولیكن چون می دانم كه همه شما دسترسی به چنین امكانی ندارید اینست كه برای رهائی از این ترس ها سه راه پیش پای شما می گذارم كه عبارتنداز :

اولا”

-این مقاله را مخصوصا”در آن قسمت هائی كه نظیر احوال شما را شرح داده ام خوب بخوانید وخوب ببینید وآنچه گفته ام چیزی به یادتان می آوردیانه .

دوم

آنكه -هر وقت دچار دلهره شدیدی شدید این سئوال را از خودتان بكنید كه این دلهره ها شما را به كجا سوق می دهند .البته این كار مشكل است  زیرا شاید شما هنوز به این نكته عقیده پیدا نكرده اید كه خیالبافی ها چه حقایقی از اعماق تاریك شخصیت شما را در خود دارد ما مردم معمولا”چنین می اندیشیم كه خیالبافی ها هیچگونه ارزشی ندارند وبی معنی هستند حال انكه خیالبافی ها كه به ذهن ما خطورمی كنند وصحنه هائی را كه درعالم خیال می بینیم جملگی از آن قسمت تاریك وناخودآگانه ضمیر وشخصیت ما سر چشمه می گیرند واگر بدان دقت كنیم خویشتن را بهتر خواهیم شناخت .اگر بتوانید با خود بگوئید  وانوقت خیالات بدام انداخته خود به حقایقی از وجود شریف خوددست خواهید یافت .مثلا”اگر بتوانید وحوصله این كار را داشته باشید كه خیالات بدام افتاده خودتان را روی كاغذ بیاورید وچند روزی بدین كار ادامه بدهید آنوقت رفته رفته پی خواهید برد كه در نا خودآگاهی شما چه آرزوهایی ،چه امیالی ،چه انگیرها وچه سوابقی وجود دارد وزندگی تان چگونه در دست این انگیزه ها ی نا خوداگاهانه به این طرف وآن طرف هدایت می شو د .چند سال پیش من خود به این تمرین عمل كردم ومرتبا در خیال خود خودم را بیمار در حال جراحی وحتی در بستر مرگ وتشییع جنازه می دیدم و از این خیالهای خود شرمسار می شدم ووقتی كه بیدار می شدم وبخود می آمدم از وحشت بخود می لرزیدم ولیكن وقتی كه فهمیدم كه ناخودآگاهی من برای حل مشكلات زندگی من مرگ وبیماری وعمل جراحی واز این قبیل را پیشنهاد من می سازد آنوقت توانستم نا خود آگاهی خودم را تحت اداره قسمت خود آگاهانه شخصی خود قرا دهم وترس هایی بیجهت خود را از بین ببرم .

سوم

 -اینكه از خواب های شما نیز همان ارزش خیالبافی های هنگام روزتان را دارند یك چند به مطالعه وبررسی خواب های شبانه خود بپردازیم وفراموش نكنید كه هر رویائی در واقع نمایش قسمتی از مشكلات شماست وهر كسی رایا چیزی را كه در خواب می بینید حكایت از قسمتی وجود شمامی كند بنحوی كه اشخاص مختلفه ای را در خواب می بینید در واقع مظاهری از وجوه مختلفه شخصیت شمایند .وبالاخره به یاد داشته باشید كه سرانجام خواب شما در حقیقت راه حلی است كه نا خودآگاهی شما برای حل مشكلات پیشنهادتان می سازد وقتی كه با تمرین های بالا پی به اسرار وجود خود بردید ترس های موهوم تان رفته رفته وبتدریج شر خود را از سرتان وا خواهند كرد آنوقت است كه به ترس ها لبخند تمسخر خواهید زد واین شهامت در شما بوجود خواهد آمد كه با چشمانی باز به مشكلات خود نظر بیندازید وعاقلانه راه حل های لازم را پیدا كنید.به امید ان روز .



نوشته شده توسط :سالکویه
پنجشنبه 29 مهر 1389-02:15 ب.ظ

كیستم من كجا بودم من كجا هستم من به كجا می‌روم آیا كسی هست بگوید من كیستم؟

آیا همیشه در اینجا بودم، كه نبودم؛ آیا همیشه در اینجا هستم، كه نیستم؛ آیا به اختیار خودم آمدم، كه نیامدم؛ آیا به اختیار خودم هستم، كه نیستم؛ آیا به اختیار خودم می‌روم، كه نمی‌روم؛ از كجا آمدم و به كجا می‌روم؛ كیست این گره را بگشاید؟!

چرا گاهی شاد و گاهی ناشادم، از أمری خندان و از دیگری گریانم؛ شادی چیست و اندوه چیست، خنده چیست و گریه چیست؟!

می‌بینم، می‌شنوم، حرف می‌زنم، حفظ می‌كنم، یاد می‌گیرم، فراموش می‌شود، به یاد می‌آورم، ضبط می‌شود، احساسات گوناگون دارم، ادراكات جورواجور دارم، می‌بویم، می‌جویم، می‌پویم، ردّ می‌كنم، طلب می‌كنم؛ اینها چیست چرا این حالات به من دست می‌دهد، از كجا می‌آید، و چرا می‌آید، كیست این معمّا را حلّ‌ كند؟!

چرا خوابم می‌آید خواب چیست بیدار می‌شوم بیداری چیست چرا بیدار می‌شوم چرا خوابم می‌آید نه آن از دست من است و نه این؛ خواب می‌بینم خواب دیدن چیست تشنه می‌شوم آب می‌خواهم، تشنگی چیست آب چیست؟!

اكنون كه دارم می‌نویسم به فكر فرو رفتم كه من كیستم این كیست كه اینجا نشسته و می‌نویسد نطفه بود و رشد كرد و بدین صورت درآمد آن نطفه از كجا بود چرا به این صورت درآمد صورتی حیرت‌آور در آن نطفه چه بود تا بدینجا رسید در چه كارخانه‌ای صورتگری شد و صورتگر چه كسی بود آیا موزونتر از این اندام و صورت می‌شد یا بهتر از این و زیباتر از این نمی‌شد این نقشه از كیست و خود آن نقاش چیره‌دست كیست و چگونه بر آبی به نام نطفه اینچنین صورتگری كرد، آنهم صورت و نقشه‌ای كه اگر بنا و ساختمان آن، و غرفه‌ها و طبقات اتاقهای آن، و قوا و عمّال وی، و ساكنان در اتاقها و غرفه‌هایش، و دستگاه گوارش و بینش، و طرح نقشه و پیاده شدن آن، و عروض احوال و اطوار و شؤون گوناگون آن شرح داده شود هزاران هزار و یكشب می‌شود ولی آن افسانه است و این حقیقت؟!

وانگهی تنها من نیستم، جز من این همه صورتهای شگرفت و نقشه‌های بوالعجب از جانداران دریائی و صحرائی و از رستنیها و زمین و آسمان و ماه و خورشید و ستارگان و نظم و ترتیب حكم‌فرمای بر كشور وجود و وحدت صنع، و چهرة زیبا و قد و قامت دلربای پیكر هستی نیز هست كه در هر یك آنها چه باید گفت و چه توان گفت و چه پرسشهائی بیش از پیش كه در یك یك آنها پیش می‌آید و در مجموع آنها عنوان می‌توان كرد، حیرت  اندر حیرت، حیرت  اندر حیرت؟!

هرچه می‌بینم متحرك و حركت می‌بینم، همه در حركتند، زمین در حركت و آسمان در حركت، ماه و خورشید و ستارگان در حركت، رستنیها در حركت، شاید آب و هوا و خاك و دیگر جمادات هم در حركت باشند و من بی خبر از حركت آنها، چرا همه در حركتند، چرا؟ محرّك آنها كیست؟ آیا احتیاج به محرّك دارند یا خود بخود بدون محرّك در حركتند؟ اگر محرّك داشته باشند آن محرّك كیست و چگونه موجودی است و تا چه قدر قدرت و استطاعت دارد كه محرّك این همه موجودات عظیم است؟! آیا خودش هم متحرك است یا نه، اگر متحرك باشد محرّك می‌خواهد یا نه و اگر بخواهد محرّك او چه كسی خواهد بود و همچنین سخن در آن محرّك پیش می‌آید و همچنین؟!

 وانگهی این همه چرا در حركتند اگر احتیاج نباشد حركت نیست احتیاج این همه چیست آیا همه را یك حاجت است و یا دارای حاجتهای گوناگونند و چون احتیاج است عجز و نقص است كه به حركت بدنبال كمال می‌روند و در پی رفع نقص خودند آیا این همة موجودات مشهود ما ناقص‌اند و كامل نیستند چرا ناقص‌اند كامل‌تر از آنها كیست و خود آن كمال چیست؟!

و چون به دنبال كمال می‌روند ناچار ادراك عجز و نقص و احتیاج خود كرده‌اند پس شعور دارند، توجّه دارند، قوة درّاكه دارند، جان دارند، حقیقتی دارند كه بدین فكر افتاده‌اند.

كودكان به مدرسه می‌روند در حركتند، خواهان علمند و به دنبال علم می‌روند، درختان رشد می‌كنند پس در حركتند و به دنبال حقیقتی و كمالی رهسپارند، حیوانات همچنین، شاید جمادات هم اینچنین باشند كه سنگی در رحم كوه كم كم گوهری كانی گرانبها می‌شود.

 زمین را می‌نگرم، ستارگان را می‌بینم، بنی آدم را مشاهده می‌كنم، حیوانات جورواجور كه به چشم می‌خورد، درختهای گوناگون كه دیده می‌شود گلهای رنگارنگ كه به نظر می‌آید، در همه مات و متحیّر؛ با همه حرفهای بسیار دارم.

هرگاه در مقابل آینه می‌ایستم سخت در خود می‌نگرم و به فكر فرو می‌روم كه تو كیستی و به كجا می‌روی چه كسی تو را به این صورت شگفت درآورده است؟!



نوشته شده توسط :سالکویه
پنجشنبه 29 مهر 1389-02:14 ب.ظ